|
دارم میرم به همین سادگی. خداحافظ
خستین نگاهی که ما را به هم دوخت
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد ................................................................................ نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
نمی ترسم که از پا بیفتم و نفهمی از برای چه! نمی ترسم اگر تا همیشه ، تا آخرین نفسم غافل بمانی و هرگز ندانی...! نمی ترسم... نمی ترسم حجم احساسی بی صدا، در سینه ام تا ابد بماند و تو ندانی... نمی ترسم به خــدا نمی ترسم. من در پی اثبات نیامدم... من در پی یافته شدن نیامدم... من بی اختیار آمدم... به دنبال یک صدا آمدم. به دنبال یک نشانه. اما بی صدا آمدم. بی چراغ... من در پی صدایی آمدم و می دانستم هرگز صدای آمدنم را نخواهی شنید! من چگونه می توانم اثبات کنم؟ وقتی مدام متحیر حادثه های ناگهان هستم و همگی می خواهند چیزی به من اثبات کنند!؟ من آمدم با یک گوش شنوا... فقط برای شنیدن... برای یافتن! پس بگو... من آمدم برای روشن شدن... حتی آنگاه که بی چراغ و تنها در پی نشانه ای به دنبالش می گردم وچه چیزی این چنین تسخیرم میکند؟! نمی دانم سحر چه مانده ام! فقط می دانم تا پیش از آمدنت هیچ از صبر نمی دانستم. هیچ از بی صدا سوختن نمی دانستم. نمی ترسم که هرگز ندانی، اصلا" می خواهم که هرگز ندانی! چون من می دانم و دانستنش سخت است ، تلخ است ، زجر است! نمی ترسم عزیز دل! چون روزی بی آنکه من بخواهم ؛ تمام روحت پر از هوشیاری خواهد شد. نمی ترسم و بی باکانه ، تا شعله کشیدن این درد، نامت را فریادِ صدایم می کنم . ----------------------------------------------------------------------------------------------- واژه های سبزم قســم می خورند که آنچه خواهم نوشت جز از حقیقتِ "طلوع " نباشد. دور از افراط و تفریطِ واژه می آیم... و می نویسم. از حقیقتِ طلوع. و طلوع را چگونه اندازه خواهی گرفت ؛ وقتی تنها پنجره ای از آن، ازان توست؟! اما از یاد نبرده ام که در آغازین پرتوِ طلوع ات ، قســم خوردم که "قانع" باشم. و گفتم: تنها یک پنجره از طلوع، یک جرعه از نگاه، یک آئینه از لبخند، مرا بس است! و این شد که آن طلوعِ یگانه ، تا همیشه ی محض، ابــدی شد. عشق را به "قناعت" قاب زدیم. مثل پنجره ای از دیدار یک طلوع. والباقی را سپردیم... سپردیم و قسم خوردیم که به حرمت "سپردن" ، "آرام" بگیریم. آرام بگیریم و دندان بر جگر بگذاریم ، تا آزادیِ آفتاب، تا رهـــاییِ طلوع از حصارِ شیشه ی پنجره. آرام بگیریم تا "بی نهایت " ، پناه "مـا" شود. آرام بگیریم و معصومانه طلوع را بنگریم که همه ذره اش در تار و پودمان خاطره شود... آرام بگیریم و از ازل و ابد برای یکدیگر قصه بگوییم. و هزارباره آشنا بودن چشمانی در حافظه ، از ازل تا امروز و از امروز تا همیشه ی ابدی را با شگفتی بنگریم. آرام بگیریم. نکند شکستن قابِ قناعت حریصمان کند! و آنگاه ابتذالِ تکرار و عادت و وابستگی ...! به سبزی واژه هایم سوگند! تمام قسم هایم را هر روز مشق کرده ام. نه ! از یاد نبرده ام... باور کن! فقط نمی دانم از چه چهار چوب این قاب از پس یک طلوع دارد کم کم بوی گداختن می گیرد!؟ نمی دانم از چه قناعتِ قاب، رنگ شعله گرفته است!؟ گویا باید بر چهار چوبِ پنچره دخیل سبزِ "صبر" ببندم و دعای "قناعت" بخوانم!! آری! تا بیش از این دیدارِ طلوع ات ، نژادش را از یادش نبرده ، باید فکری کرد... آری! باید فکری کرد... بر چهار چوبش دخیل می بندم و می سپارم و آرام می گیرم. قســـم می خورم.
يک هميشه يک است . شايد در تمام عمرش نتواند بيشتر از يک عدد باشد اما بعضي اوقات ميتواند خيلي باشد . يک نگاه . يک سرنوشت . يک خاطره . يک دوست... ---------------------------------------------------------------
دختره از پسره پرسید:من خوشکلم؟؟؟گفت:نه!! گفت دوسم داری؟؟؟گفت نوچ!!! گفت اگه بمیرم برام گریه می کنی؟؟؟گفت اصلا'' دختره چشماش پر از اشک شد هیچی نگفت...پسره دختررو در آغوش گرفت گفت:تو خوشکل نیستی زیبا ترین هستی... تورو دوست ندارم چون عاشقتم.... اگه تو بمیری برات گریه نمی کنم چون من هم میمیرم...
براي شنيدن صدایي كه دوستش ميداري همين لحظه هم بسيار دير است، افسوس خواهي خورد زماني را كه آن سوي سيم ها كسي بي احساس ميگويد: برقراري ارتباط با مشترك مورد نظر مقدور نمي باشد !!!!
زندگی درک همین امروز است عجب از محبت من كه در او اثر ندارد من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد ------------------------------------------
اگه حتی ته قلبت جای پای من نباشه
اگه باز سلام عشق منو بي جواب بذاری
من میرم از اینجا با غم .... زندگی کن به سلامت... مرد: خداوندا، چرا چشمهاي زن را اينقدر زيبا آفريدي؟! خدا: براي اينكه با اين چشمان زيبا تو را ببينيد و تو را مست سازد. مرد: خداوندا، چرا لبهاي زن را اينقدر زيبا آفريدي!؟ خدا: براي اينكه ترا ببوسد. مرد: خداوندا، چرا پوست زن را اينقدر لطيف آفريدي!؟ خدا: براي اينكه تو آن را لمس كني و لذت ببري. مرد: خداوندا، چرا زنها را اينقدر احمق آفريدي!؟ خدا: براي اينكه بتواند عاشق موجود بيخاصيتي مثل تو بشود و از تو نگهداري كند. ---------------------------- بارون ببار دلم گرفته............
این که مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. قلبها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد ؟!! ---------------------------------------------------- دو چيز را فراموش نكن: ياد خدا و ياد مرگ.دو چيز را فراموش كن : بدي ديگران در حق تو و خوبي تودر حق ديگران چهار چيز را نگه دار : گرسنگيت را سر سفره ديگران، زبانت را در جمع ، دلت را در نماز .چشمت در خانه ي دوست.
منبع:http://www.gooleienamak.blogfa.com/
شاید باشم... وقت می گذرد و تو به من مجال فکر کردن هم نمی دهی... رهایم کن ... بگذار بیندیشم .... بنویسم ...... وقتی تو اینجایی ، دلم مرا مجبور به خیره شدن به تو می کند و وقتی نیستی ... راستی وقتی نیستی من چه خواهم کرد؟ اخر وقتی تو نیستی من اصلا یارای فکر کردن ندارم حال نمی فهمم توآیا اینجایی که من توان نوشتن ندارم یا نیستی که نمی توانم ؟... شاید هم تو هستی و من اینقدر پراز تو ام که دیگر جایی برای خودم ندارم ، حتی برای فکرم. شاید من نیستم، من کمم ، من گمم، من تفریق شده ای ا این دنیای بزرگم ... وقتی تو این جهان را پر از خودت می کنی ، دیگر چه نیاز به ما و فکر ما و دست نوشته های ما؟... همان بهتر که فقط بی کالبد بنشینیم و غرق تماشایت شویم ... بلکه سیر شویم و بتوانیم چند کلمه بنویسم بلکه بتوانیم شاید
|
About![]()
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه ي دار ا ز من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم
Home
|