تبليغاتX
قلب پر تپش

قلب پر تپش

بی شک دروادی چشمانش چیزی هست که من نمی دانم

دارم میرم به همین سادگی. خداحافظ

+نوشته شده در 24 Aug 2008ساعت4 PMتوسط آوا | |

خستین نگاهی که ما را به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله انداخت
نخستین کلامی که می کرد دلهای ما را
به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد
پر از مهر بودی پر از مهر بودم
پر از شوق بودی پر از شوق بودم
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم
چه خوش لحظه هایی که می خواهمت را
به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم
در آوای تنهایی سر گشته بودیم
رها در گذرهای هستی
به سوی هم از دورها پرگشودیم

چه خوش لحظه هایی که در پرده ی عشق

                                                                           

 
چو یک نغمه ی شاد باهم شکفتیم

+نوشته شده در 20 Aug 2008ساعت6 PMتوسط آوا | |

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد...

................................................................................

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم....

 

+نوشته شده در 9 Aug 2008ساعت5 PMتوسط آوا | |

نمی ترسم که از پا بیفتم و نفهمی از برای چه!

نمی ترسم اگر تا همیشه ،

تا آخرین نفسم غافل بمانی و هرگز ندانی...!

نمی ترسم...

نمی ترسم حجم احساسی بی صدا،

در سینه ام تا ابد بماند

و تو ندانی...

نمی ترسم

به خــدا نمی ترسم.

من در پی اثبات نیامدم...

من در پی یافته شدن نیامدم...

 

من بی اختیار آمدم...

به دنبال یک صدا آمدم.

به دنبال یک نشانه.

اما بی صدا آمدم.

بی چراغ...

 

من در پی صدایی آمدم

و می دانستم هرگز صدای آمدنم را نخواهی شنید!

من چگونه می توانم اثبات کنم؟

وقتی مدام متحیر حادثه های ناگهان هستم

و همگی می خواهند چیزی به من اثبات کنند!؟

 

من آمدم با یک گوش شنوا...

فقط برای شنیدن...

برای یافتن!

پس بگو...

 

من آمدم برای روشن شدن...

حتی آنگاه که بی چراغ و تنها در پی نشانه ای به دنبالش می گردم

 

وچه چیزی این چنین تسخیرم میکند؟!

نمی دانم سحر چه مانده ام!

فقط می دانم تا پیش از آمدنت هیچ از صبر نمی دانستم.

هیچ از بی صدا سوختن نمی دانستم.

 

نمی ترسم که هرگز ندانی،

اصلا" می خواهم که هرگز ندانی!

چون من می دانم و دانستنش سخت است ، تلخ است ، زجر است!

 

نمی ترسم عزیز دل!

چون روزی بی آنکه من بخواهم ؛

تمام روحت پر از هوشیاری خواهد شد.

 

نمی ترسم

و بی باکانه ،

تا شعله کشیدن این درد، نامت را فریادِ صدایم می کنم .

-----------------------------------------------------------------------------------------------

واژه های سبزم قســم می خورند که آنچه خواهم نوشت جز از حقیقتِ "طلوع " نباشد.

دور از افراط و تفریطِ  واژه می آیم...

و می نویسم. از حقیقتِ طلوع.

و طلوع را چگونه اندازه خواهی گرفت ؛ وقتی تنها پنجره ای از آن، ازان توست؟!

 

اما از یاد نبرده ام که در آغازین پرتوِ طلوع ات ، قســم خوردم که "قانع" باشم.

و گفتم:

تنها یک پنجره از طلوع،

         یک جرعه از نگاه،

             یک آئینه از لبخند،

                       مرا بس است!

و این شد که آن طلوعِ یگانه ، تا همیشه ی محض، ابــدی شد.

عشق را به "قناعت" قاب زدیم.

                    مثل پنجره ای از دیدار یک طلوع.

 

والباقی را سپردیم...

سپردیم و قسم خوردیم که به حرمت "سپردن" ، "آرام" بگیریم.

آرام بگیریم و دندان بر جگر بگذاریم ،

                            تا آزادیِ آفتاب، 

                                 تا رهـــاییِ طلوع از حصارِ شیشه ی پنجره.

آرام بگیریم تا "بی نهایت " ، پناه "مـا" شود.

آرام بگیریم و معصومانه طلوع را بنگریم که همه ذره اش در تار و پودمان خاطره شود...

آرام بگیریم و از ازل و ابد برای یکدیگر قصه بگوییم.

و هزارباره آشنا بودن چشمانی در حافظه ، از ازل تا امروز و از امروز تا همیشه ی ابدی را با شگفتی بنگریم.

آرام بگیریم.

نکند شکستن قابِ قناعت حریصمان کند!

و آنگاه ابتذالِ تکرار و عادت و وابستگی ...!

 

به سبزی واژه هایم سوگند!

تمام قسم هایم را هر روز مشق کرده ام.

نه !

از یاد نبرده ام...

باور کن!

فقط نمی دانم از چه چهار چوب این قاب از پس یک طلوع دارد کم کم بوی گداختن می گیرد!؟

نمی دانم از چه قناعتِ قاب، رنگ شعله گرفته است!؟

 

گویا باید بر چهار چوبِ پنچره دخیل سبزِ "صبر" ببندم

                                         و دعای "قناعت" بخوانم!!

آری!

تا بیش از این دیدارِ طلوع ات ، نژادش را از یادش نبرده ، باید فکری کرد...

آری!

باید فکری کرد...

بر چهار چوبش دخیل می بندم و می سپارم و آرام می گیرم.

قســـم می خورم.

 

+نوشته شده در 12 Jul 2008ساعت2 PMتوسط آوا | |

 

 

218
عصاره ی همه ی مهربانی ها را گرفتند و از آن مادر ساختند
(ويليام شكسپير)
پشت در ننداختی ننه
با خوب و بدم ساختی ننه
سرم رو بگیر تو دامنت
قربون بوی پیرهنت
دنیا رو می خواستی برام
عمرت و گذاشتی به پام
عشق تو فقط زیارت
نماز بود و عبادت
حرف و حدیثت منم
عاشق گیست منم
سفید مثل برفه
راس راسی خیلی حرفه
به انتظار دیدنم نشستی
چفت در و به عشق من نبستی
نشستی هی خدا خدا می کنی
اسم منو همش صدا می کنه
دل ناگرونم تویی ؛ آروم جونم تویی
دل ناگرونت منم ؛ آروم جونت منم
مامان جونم روزت مبارک

+نوشته شده در 21 Jun 2008ساعت10 AMتوسط آوا | |

يک هميشه يک است . شايد در تمام عمرش نتواند

 بيشتر از يک عدد باشد اما بعضي اوقات ميتواند

 خيلي باشد . يک نگاه . يک سرنوشت . يک

 خاطره . يک دوست...

 ---------------------------------------------------------------

 

دختره از پسره پرسید:من خوشکلم؟؟؟گفت:نه!!

گفت دوسم داری؟؟؟گفت نوچ!!!

گفت اگه بمیرم برام گریه می کنی؟؟؟گفت اصلا''

دختره چشماش پر از اشک شد

هیچی نگفت...پسره دختررو در آغوش گرفت

گفت:تو خوشکل نیستی زیبا ترین هستی...

تورو دوست ندارم چون عاشقتم....

اگه تو بمیری برات گریه نمی کنم چون من هم میمیرم...

 

براي شنيدن صدایي كه دوستش ميداري همين لحظه هم بسيار دير است، افسوس خواهي خورد زماني را كه آن سوي سيم ها كسي بي احساس ميگويد: برقراري ارتباط با مشترك مورد نظر مقدور نمي باشد !!!!

زندگی درک همین امروز است

 

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد 

                             عجب از محبت من كه در او اثر ندارد

غلط است هر كه گويد دل به دل راه  دارد                       

                              من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد

------------------------------------------

 

+نوشته شده در 15 Jun 2008ساعت9 PMتوسط آوا | |

اگه حتی ته قلبت جای پای من نباشه


اگه حتی تو چشات جايی برای من نباشه



اگه هيچ كدوم حرفات شكل اسم من نباشه


اگه ديگه تو خيالت خنده های من نباشه

اگه تو اوج نيازم منو باز تنها بذاری


اگه لحظه سفر هم منو اينجا جا بذاری



اگه اشكامو ببينی به روی خودت نياری


دلمو بشكنی و تو ظلمت شبها بذاری

اگه با حرفای تلخت دلمو باز بسوزونی


اگه قد يه نگاهم پيش روی من نمونی


اگه بی خبر بذاری منو از صدای قلبت


اگه بی خبر بمونی راز قلبمو ندونی

                                  

اگه باز سلام عشق منو بي جواب بذاری


كاخ ناتموم عشق ما رو هم خراب بذاری

اگه وقت ديدن من روتو برگردونی اما


نامه های عاشقيمو لای صد كتاب بذاری

كسی مثل من نميشه مرده ناز و اداهات


كسي مثل من نمی شينه به پای همه حرفات

كسی جز من نمی شينه سر راهت تا بيايي

                             من میرم از اینجا با غم ....

                             زندگی کن به سلامت...

                                          

مرد: خداوندا، چرا چشمهاي زن را اينقدر زيبا آفريدي؟!

خدا: براي اينكه با اين چشمان زيبا تو را ببينيد و تو را مست سازد.

 

مرد: خداوندا، چرا لبهاي زن را اينقدر زيبا آفريدي!؟

خدا: براي اينكه ترا ببوسد.

 

مرد: خداوندا، چرا پوست زن را اينقدر لطيف آفريدي!؟

خدا: براي اينكه تو آن را لمس كني و لذت ببري.

 

مرد: خداوندا، چرا زنها را اينقدر احمق آفريدي!؟

خدا: براي اينكه بتواند عاشق موجود بي‌خاصيتي مثل تو بشود و از تو نگهداري كند.

----------------------------

rainy

           بارون ببار دلم گرفته............

 

 

 

+نوشته شده در 29 May 2008ساعت6 PMتوسط آوا | |

 

این که مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.

قلبها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد ؟!!

----------------------------------------------------

دو چيز را فراموش نكن: ياد خدا و ياد مرگ.دو چيز را فراموش كن : بدي ديگران در حق تو و خوبي تودر حق ديگران چهار چيز را نگه دار : گرسنگيت را سر سفره  ديگران، زبانت را در جمع ، دلت را در نماز .چشمت در خانه ي دوست.

+نوشته شده در 26 May 2008ساعت10 AMتوسط آوا | |

منبع:http://www.gooleienamak.blogfa.com/

+نوشته شده در 10 May 2008ساعت8 PMتوسط آوا | |

شاید باشم...
شاید کسی باشم...
شاید کسی باشم در این دنیا...
شاید چیزی بگویم در این دنیا...
شاید چیزی بنویسم در این دنیا...
شاید چیزی بیابم در این دنیا ...
شاید چیزی بسازم در این دنیا ...
شاید چیزی...
شاید کسی ...
شاید کسی باشم ...
یا چیزی ...
شاید کسی یا چیزی باشم ...
کسی که چیزی می گوید...
یا چیزی که گفته می شود ...
کسی که چیزی می نویسد ...
یا چیزی که نوشته می شود ...
کسی که چیزی می یا بد ...
یا چیزی که یافته می شود ...
کسی که چیزی می سازد ...
یا چیزی که ساخته می شود ...
شاید ...
نه حتماً ...
من ساخته می شوم تا...
چیزی بیابم و
و آن را بنویسم و
و پس آن را بگویم و
و وقتی یافتم و نوشتم و گفتم ...
کسی می شوم ...
کسی که باشد ...
کسی که چیزی باشد ...
در همین دنیا ...

وقت می گذرد و تو به من مجال فکر کردن هم نمی دهی...

رهایم کن ...

بگذار بیندیشم .... بنویسم ......

وقتی تو اینجایی ، دلم مرا مجبور به خیره شدن به تو می کند

و وقتی نیستی ... راستی وقتی  نیستی من چه خواهم کرد؟

اخر وقتی تو نیستی من اصلا یارای فکر کردن ندارم

حال نمی فهمم توآیا اینجایی که من توان نوشتن ندارم یا  نیستی که نمی توانم ؟...

شاید هم تو هستی و من اینقدر پراز تو ام که دیگر جایی برای خودم ندارم ، حتی برای فکرم.

شاید من نیستم، من کمم ، من گمم،

من تفریق شده ای ا این دنیای بزرگم ...

وقتی تو این جهان را پر از خودت می کنی ، دیگر چه نیاز به ما و فکر ما و دست نوشته های ما؟...

همان بهتر که فقط بی کالبد بنشینیم و غرق تماشایت شویم ...

بلکه سیر شویم و بتوانیم چند کلمه بنویسم

بلکه بتوانیم شاید


+نوشته شده در 9 May 2008ساعت6 PMتوسط آوا | |